تبليغاتX
سلام استرالیا

سلام استرالیا

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت،

بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد،

 گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،

 و او یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را                         

" دکتر شریعتی"

 
+نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعتتوسط یک مهاجر |
رو شانس نیستم
دو سه روزی رو بد گذروندم خیلییییییییییییی بد

 

امیدوارم همه چیز دوباره درست شه

زندگیه دیگه نمیشه کاریش کرد

+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعتتوسط یک مهاجر |
عمو قناد عمرا دیگه برنامه ت رو ببینم !!!

طبق معمول جمعه ها دیر از خوب بیدار شدم تا بیدار شدم دیدم دخترک بی قرار منتظر مونده تا من بیدار شم و انگا رمیخواد داغ دلش روفریاد بزنه رو به من کرد و گفت:

 مامان دیگه عمراااااااااا برنامه عمو قناد رو ببینم گفتم چرااااااااا ؟؟؟؟گفت عمو قناد به بچه ها گفته بچه ها من یه ب.س.ی.ج.ی..ام  مامان من نمیدونستم که اون یه .ب.س.ی.ج.ی.ه من اصلا اونا رو دوست ندارم یادم نمیره چه جوری مردم رو کتک میزدن واسه همین دیگه ازش متنفرممممممممممممم..................  این دخترک ما عاشق برنامه فتیله جمعه تعطیله بود طوری که جمعه ها صبح زود از خواب بیدار میشد تا یه موقع این برنامه رو از دست نده داشتم با خودم فکر میکردم که دیگه اینا چه جوری و با چه وسیله ای میتونن هویت اصلیشون رو جلوی نسل جدید پنهان کنن ما که دیگه فنا شدیم رفتتتتتتتتتتت با این بچه ها میخوان چیکار کنن ؟؟؟

+نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعتتوسط یک مهاجر |
من و مالزی

خیلی وقته که اینجا ننوشتم راستش خیلی گرفتار بودم و تا میومدم بنویسم یادم میومد که باید برم یه کار ناتموم دیگه رو انجام بدم واسه همین نمیتونستم تمرکز کنم و میزاشتم واسه یه وقت دیگه ...خوب امروز همون یه وقت دیگه ست .....

 توی این چند ماهی که اینجا هستم خیلی چیزها دستگیرم شده مثل  آب و هوای دیونه مالزی که قبلا خیلی من رو غافلگیر میکرد... یادم میاد روزهای اول یه مسیر ۱۰۰ متری رو  مجبور شدم ۱ ساعت بخاطر بارندگی  خیلی وحشتناک یه  جا وایسم و از جام تکون نخورم -یا واسه رفتن به جایی برنامه ریزی میکردیم و تا نصفه های راه هم می رفتم ولی بخاطر بارون مجبور به برگشت میشدم چون واقعا وقتی که بارون میاد نمیشه حتی رانندگی کرد و برف پاک کن ها هم دیگه جواب نمیدن و نمیشه فاصله ۲ یا ۳ متری جلو رو به راحتی دید ....

مطلب دیگه مردم مالزی هستن که تشکیل میشن از مالزی یایی ها که مردم خیلی مودب و مهربانی هستن اهل دروغ و کلک نیستن و میشه باهاشون راحت بود هرچند یه کمی سخت ارتباط برقرار میکنن که من فکر میکنم بخاطر خجالتی بودنشونه ولی به طور کلی مردم خوبی هستن.یه مشکلی که دارن اینه که بچه های زیادی دارن مثلا یه زن خیلی جوون می بینم که حدود ۱۸ یا ۲۰ سالشه که ۳ تا بچه دنبالشه و یکی هم تو بغلش و تازه حامله هم هست !!! البته چون دولت تشوبق زیادی میکنه واسه داشتن بچه های بیشتر حتی از بچه چهارم به بعد کمک هرینه های زیادی هم بهشون میده !!! دومین گروه هندی های مالزی هستن که من زیاد باهاشون برخورد داشتم مخصوصا صاحب خونه من که هندی هستش .اونها هم آدم های خونگرمی هستن ولی اکثرا (غیر از صاحب خونه من) فقیر هستن و خیلی هم کثیف مخصوصا بچه هاشون که من بخاطر همین اصلا دوست ندارم باهاشون رابطه برقرار کنم .سومین گروه چینی ها هستن که اکثرا من هر وقت باهاشون برخورد مبکنم باید حواسم جمع باشه سرم کلاه نزارن چون کارشون همینه و نمیشه اعتماد کرد ولی بعضی هاشون هم سرشون و کارخودشونه و با کسی کاری ندارن  ...

سومین مطلب نا امنی مالزیه که اینجا هر کسی رو که می بینی یه بار این ناامنی رو تجربه کرده  و مهمترینش هم کبف قاپی-مخصوصا دزدیدن لپ تاپ -پول-موبایل - بخصوص از ایرانی ها چون اینها به ایرانی ها به چشم آدمهای پولدار نگاه میکنن و متاسفانه این اتفاقات واسه ایرانی ها اینجا زیاد می افته  مخصوصا در چنجر ها واسه چنج دلار به رینگیت اونجا به شیوه های مختلفی یه آدم نزدیک میشن و معمولا میتونن فارسی و انگلیسی هم حرف بزنن(اتفاقی  که واسه ما افتاد ولی خوب به خیر گذشت).یا دزدیدن لپ تاپ و یا گوشی موبایل که هفته گذشته ما رو بی نصیب نزاشتن و گوشی موبایل دختر ما رو دزدیدن  و الان هم آقای دزد محترم داره از سیم کارتش استفاده میکنه!!!البته این ناامنی رو من ناشی از عملکرد ضعیف پلیس مالزی میدونم که اینجا شما به سختی میتونید یه دونه پلیس ببینید .

چهارمین مطلب در مورد خرید در مالزیه اینجا فروشگاههای خیلی زیادی واسه خرید هست مثل فروشگاهای جاسکو-جایند-تسکو- که معمولا جاسکو از همه بزرگتره و توی هر محله حتما هستن و از خوراکی گرفته تا لباس و وسایل خونه -لوازم کامپیوتر -لوازم ماشین و هر چی فکر کنید توی اینها پیدا میشه و البته از لحاظ کیفیت فکر میکنم جاسکو بهتر باشه از جایند. ولی برای خرید مایحتاج روزانه مثل سبزی و گوشت و تخم مرغ و اینحور چیزها میشه به قیمت خیلی پایین از بازار پاسارمالام خرید کرد که فقط روزهای دوشنبه و پنج شنبه عصر برپا میشه یخ چیزی توی مایه های بازار روزهای خودمون .البته سبزی که ما استفاده میکنیم توی مالزی فقط تره-جعفری-ریحون-نعنا-پیازچه و گشنیز پیدا میشه من تا حالا غیر از اینا ندیدم بقیه سبزی های مخصوص مالزی هستش که واسه ما ناآشناست.البته از لحاظ هزینه بعضی چیزها قیمت ها مثل ایران بعضی ها خیلی ارزونتر از ایران بخصوص گوشت و بعضی ها گرونتره مثل سبزیجات .البته ایمحا توی هر منطقه سوپر مارکن های ایرونی هم پیدا میشه که کا رکا رو راحت کرده و کلا میشه خیلی پیزها رو توش پیدا کرد کهع اینجا آدم لنگ نمونه هر چند قیمت ها دوبرابره ایرانه ولی خوب بعضی چیزها ارزش داره .

به طور کلی من از زندگی در اینجا راضیم و احساس خوبی دارم حس میکنم محیط مالزی خیلی گرمه و اصلا ادم از بودن توی مالزی احساس غربت نمیکنه چون محیط شبیه ایرانه ولی خوب دلتنگی رو نمیشه انکار کرد البته من خیلی خوش شانس بودم چون توی این چند ماه هم تونستم بعضی از افراد خانواده ام رو ببینم و هم چند تا از دوستانم اینجا مهمونم بودن هم به واسطه اینترنت که نمیدونم چه جوری ازش تشکر کنم :) از صبح تا شب میتونم با خانوادم ارتباط برقرار کنم و زیاد دلتنگی من رو اذیت نکرده تا حالا  و مهمترین چیز واسه من ارامشی که دارم که با هیچ چیز عوضش نمیکنم.....

اینجا دخترک هم میره مدرسه ایرانی و البته بعد از فراز و نشیب های زیادی که مدرسه ایرانی داشت بلاخره چند روز بعد از اول مهر مدرسه شروع شد و با اینحال که مدرسه حدود یک ساعت با خونه فاصله داره همچین رغبتی واسه مدرسه رفتن داره که من سالهای گدشته ندیدم و البته کلی هم دوست های چند ملیتی پیدا کرده :)

 راستی می خواستم چند تا عکس بزارم ولی انکار سایت های آپلود عکس توی ایران ف .-ی.- ل.-ت.-ره ممنون می شم اگه یه سایت آپلود که توی ایران ف-.ل-ت.-ر نباشه رو به من معرفی کنید.

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعتتوسط یک مهاجر |
دل نوشته ها
یک ماه گذشت به سرعت باد

 و من در تلاطم دلتنگی روز را به شب می رسانم ...

همه چیز خوب است

 حتی صدای مهیب رعد و برق

و باران که لحظه ای برای باریدن درنگ نمیکند...

و من به وسعت اقیانوس هند میان من و تو دلتنگم ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعتتوسط یک مهاجر |
روزانه

باعبور نور از لايه لاي پرده اتاق بيدار مي شوم ...گیج می مانم بین مکان و زمان و  منتظر شنيدن صداي بوق ماشين ها - صداي نامفهوم وانتي محل و بد و بيراه گفتن هاي بچه هاي مدرسه پسرانه کوچه  .... 

صداي پرندگان و بوي باران مدهوشم ميکند ...

مي نشينم پشت پنجره اي که در گذشته در نقاشي ها ديده بودم و حالا تابلوي هزار رنگ طبيعت مقابلم ايستاده و من ديوانه وار نگاهش ميکنم ...

باران پاک بر دستم مي نشيند و از گل و خاک خبري نيست ...

بساط چاي ايراني و پنير ايراني و نان گرم اينجا هم ادامه دارد انگار نه انگار که درياها با لواشي سر کوچه مان فاصله دارم ....

آرام و بدون هيچ دلواپسي اجازه مي دهم تادختران اونيفورم پوشيده از خيابان رد شوند چون ميدانم که  ماشين هاي صف کشيده پشت سرم نه بوق مي زنند نه ناسزا بارم مي کنند ..

پياده مي شوم تا بيشتر و بيشتر از حس آزادي پر شوم و سبک بال در کنار پياده رو قدم بر ميدارم ...

باران با شدت مي بارد و من سراسيمه سوار تاکسي مي شوم...  روبه روي دانشگاه پياده مي شوم و به دنبال جايي براي خرد کردن اسکناس ۱۰۰ رينگيتي و پرداخت کرایه تاکسی... مسئول حراست دانشگاه به سمتم مي دود و کرايه تاکسي را حساب ميکند مرا به اتاقک حراست  راهنمايي مي کند .. اسکناس را به او میدهم  می رود سریع خرد میکند و بر می گردد...و من متعجبم که چرا نه اخم ميکتد و نه با ناراحتي و اکراه جوابم را ميدهد آخر مگر مسئوليت يک مسئول حراست ناسزا گفتن به دانشجو و تذکر دادن و دعوا کردن نيست؟ با دادن چند دستمال به من ميگويد که تا سرما نخوردم خودم را خشک کنم و چترش را بر ميدارد و دوان دوان مي رود تا به دانشجوي ديگري کمک کند....

 سالن غذا خوري شلوغ است و خوراکي هاي خوشمزه اي که  به من چشمک مي زنند... از همه چيز غافل مي شوم و شوق  غذا خوردن و ديدن جنگل باراني مرا به طبقه بالا مي کشاند مي نشينم کنار پنجره و طراوت جنگل رو به رو و زيبايي بي نظيرش به من معتاد به اينترنت اجازه نمي دهد که از اينترنت ۱ مگ دانشگاه استفاده کنم ...

نشسته ام بي خيال .... راحتي و آرامش را با تمام وجودم حس ميکنم ...دستي روي شانه ام مي زند بر ميگردم مسئول بوفه غذا خوري دانشگاه و کبف پول من در دستش ...با خنده به من ميگويد که موقع انتخاب غذا کيفم را جلوي پيشخوان جا گذاشته ام و بخاطر همين ۲ طبقه به خاطر من بالا آمده است تا مرا پيدا کند....

بعد از ساعت ها به خانه بر ميگردم ...نه خسته ام و نه سردرد دارم و نه عصبي ....

 تنها سئوال هاي بي حواب در  ذهنم و قياس هاي نا تمام آزارم مي دهند...

.........................

باز باران ميايد و من کنار پنجره نشسته ام  و  سايت بالاترين را زير و رو ميکنم  ....

+نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعتتوسط یک مهاجر |
آخرین پست از ایران

باورم نمیشه که توی این روزهای آخر دل کندن از جایی که دوست داشتم ازش دور شم انقدر سخت باشه ...این دقایق آخر نه پای رفتن دارم و  نه دل رفتن ...سخت ترین لحظه ایست که توی عمرم تحربه کردم ...روزهایی آخری که به سختی گذشت ولی جمع های خانوادگی و خداحافظی هاش و خرید هاش و اضطراب هاش برای من تا ابد خاطره می مونه ...این هم یه برگی بود از صفحه خاطرات سرنوشت من که باید ورق می خورد ...دلم گرفته خیلی زیاد ...

دلم تنگ میشه برای صدای گریه های بلند پدر و آغوش های جدانشدنی خانواده که هر کدومشون دنیایی خاطره هستن و خیلی کسانی که خیلی وقت بود ندیده بودمشون ولی میدونستم انقدر دوستشون دارم که توی این لحظه های آخر حتی لحظه ای حاضر نیستن ما رو رها کنن ...تا چند ساعت دیگه میرم و امیدوارم این رفتن پلی باشه به یه دنیای بهتر ...

دلم تنگ میشه برای تمامی خاطرات ... شادی های کوچیک و غم های بزرگ .... خنده های شبانه خانوادگی و گریه ها و دلواپسی ها..

 تموم کسانی که دوستتون دارم ...و تمامی لحظه هایی که توی این سرزمین خسته سپری کردم

خداحافظ ....

+نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعتتوسط یک مهاجر |
فقط درد است و سیاهی ...
دیگه دارم دیونه می شم واقعا دردناکه ... 

کشتار - گلوله- شکنجه- بازداشت -مادران عزادار -از همه اینها وحشتناک تر سقوط .... 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعتتوسط یک مهاجر |
سفر

 

پس از لحظه هاي دراز

پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد...

و هنوز من

در مرداب فراموشي نلغزيده بودم

كه به راه افتادم...

 

"سهراب"

 

+نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعتتوسط یک مهاجر |
شما پیروز می شوید!
 

 نخست به شما اعتنايي نمي کنند،

بعد به شما مي خندند،

 بعد شما را مورد ضرب و شتم قرار مي دهند،

بعد شما پيروز مي شويد....

 

"گاندی "

+نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعتتوسط یک مهاجر |